مسیحیت شناسی

حقایقی درباره یهود، مسیحیت، غرب و مدعیان دروغین صلح، محبت و حقوق بشر

مسیحیت شناسی

حقایقی درباره یهود، مسیحیت، غرب و مدعیان دروغین صلح، محبت و حقوق بشر

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

متن پروتکل های یهود (1)

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۱۴ ق.ظ
  • ۸۹۷ نمایش
  •  
    نویسنده: عجاج نویهض 
    تنظیم و ویرایش: سایت حرف آخر

    پروتکل چهارم

    ما هر اندیشه ای را جداگانه بررسی می کنیم و با مقایسه و نتیجه گیری به توضیح و تبیین آن می پردازیم تا ماهیت آن خود به خود برای ما روشن شود و حقایق همراه و اطراف آن را ببینیم. اما شیوه ی سخن ما ساده گویی و پرهیز از تصنع و آرایه های ادبی خواهد بود.
    آنچه اکنون من باید توضیح دهم شیوه ی عملی ماست. من از دو زاویه به شرح این موضوع می پردازم: اول دیدگاه خود ما، و دوم دیدگاه « گوییم ». (1)
    پیش از هر چیز باید در نظر داشت که مردم طبیعتاً به دو گروه سالم و ناسالم و خوب و بد تقسیم می شوند و همیشه شمار دومی ها بیش از گروه اول است. بنابراین، بهترین نتایجی که از طریق حکومت بر «گوییم» خواهان تحقق آن هستیم به وسیله ی خشونت و ترور به دست می آید، نه با مباحثات آکادمیک؛ زیرا هر انسانی طالب رسیدن به قدرت است. هر فردی می خواهد - اگر بتواند - دیکتاتور شود. اندکند افرادی که مایل نیستند منافع مردم را فدای منابع خصوصی خود کنند.
    چه عواملی گوییم، این حیوانات درنده را از حمله باز می دارد؟ و چه چیز تا به امروز آنها را کنترل کرده است؟
    آنان در آغاز پیدایش جامعه، مقهور نیروی بیدادگر کور بودند، ولی بعد قانون بر آنها حاکم شد، اما این قانون در واقع چیزی جز همان نیروی بیدادگر نبود که این بار در لباس دیگری آشکار گردید. از این مطلب نتیجه می گیرم که به موجب ناموس طبیعت، حق با زور است.
    آزادی سیاسی ایده ای بیش نیست و واقعیت خارجی ندارد، اما هر یک از ما باید بداند که چگونه در موقع لزوم از این طعمه برای جذب گروه ها و توده ها به سوی حزب خود و نابود کردن حزب مخالف که حکومت و قدرت را در اختیار دارد استفاده کند.
    این کار، در صورتی که حزب مقابل گرفتار میکروب ایده ی آزادی موسوم به لیبرالیسم باشد، آسان و ساده خواهد بود؛ زیرا به خاطر پایبندی به این ایده ی صرف از قدرت خود تا حدی کوتاه می آید و این جا، یقیناً، آغاز پیروزی اندیشه ی ماست. در این هنگام وضعیت دیگری به وجود می آید: مهار حکومت سست شده است و کم کم از هم می گسلد. این قانون زندگی است. در نتیجه دست جدیدی می آید و زمام را در اختیار می گیرد و اجزای آن را به هم می پیوندد؛ زیرا نیروی کور توده ی مردم حتی یک روز نمی تواند بدون رهبر و پیشوا دوام بیاورد. سپس حکومت جدید به راه خود ادامه می دهد اما تمام کاری که می تواند بکند این است که بر جای حکومت پیشین که ایده ی لیبرالیسم آن فرسوده و به کام نیستی فرو برده است تکیه زند.
    در گذشته این طور بود، اما امروز قدرت طلا جانشین قدرت حکومت های طرفدار لیبرالیسم گشته، و زمان حاکمیت دیانت سپری شده است. امکان ندارد مردم ایده ی آزادی را تحقق بخشند؛ زیرا هیچ یک از آنها طرز استفاده ی دقیق و عاقلانه از آن را نمی داند. ببینید، برای مثال اگر شما برای مدتی به یک ملت استقلال عمل و خودمختاری بدهید چندی نمی گذرد که هرج و مرج او را فرا می گیرد و کارهایش مختل می شود و از این لحظه به بعد خصومت میان جمعیتها و توده ها بالا می گیرد، چندان که میان طبعات مختلف درگیری به وجود می آید و در بحبوحه ی این آشفتگی، حکومت ها می سوزند و به تلّی از خاکستر تبدیل می شوند.
    چنین حکومتی سرنوشتش اضمحلال است؛ خواه او خود، خویشتن را به وسیله ی قیامهای تحلیل برنده ی داخلی مدفون سازد و خواه این قیامها او را به سمت پنجه های دشمن خارجی سوق دهد. در هر دو حال، این حکومت مرده به شمار می آید و ناتوان تر از آن است که بتواند از جا برخیزد و لغزش خود را جبران کند. او اینک در مشت ماست. در این هنگام قدرت مجهز سرمایه وارد میدان می شود و سر یک ریسمان ناپیدا را به طرف حکومت جدید می فرستد و این حکومت چون به آن ریسمان نیاز شدید دارد، خواه ناخواه، دست به سویش دراز می کند و آن را می گیرد، که اگر این کار را نکند سقوط خواهد کرد.
    ممکن است هواداران لیبرالیسم بگویند که این شیوه با اصول اخلاقی منافات دارد. ما از آنها سؤال می کنیم: وقتی هر کشوری دو دشمن دارد و آن کشور مجاز است که در نبرد با دشمن خارجی خود از هر وسیله و روش و نیرنگی، مثل پنهان نگه داشتن کامل نقشه های هجوم و دفاع خود از دشمن، شبیخون زدن و یا حمله به او سپاهی عظیم که دشمن از آن بی اطلاع است، استفاده کند و هیچ یک از این کارها خلاف اصول اخلاقی به شمار نمی آید، آیا استفاده از این راهها برای نابودی دشمن داخلی که بدتر از دشمن خارجی است و موجودیت جامعه و منافع توده ی مردم را تهدید می کند، اولویت ندارد؟ چگونه می توان گفت که استفاده از وسایل و طرق مذکور در مورد اول رواست و در مورد دوم ناروا؟ حقیقت تردید ناپذیر این است که اگر این وسایل در آن جا مطلقاً بلامانع و رواست در این جا نیز ناروا نبوده و نباید به آن اعتنایی کرد.
    چگونه ممکن است که یک انسان حکیم و با بینش به موفقیت خود در رهبری توده ها به سمت خواسته های خویش امید بندد، ولی در هنگام رو به رو شدن با مقاومتی یا اتهامی ولو بی اساس از سوی دشمن که توده ی مردم آن را باور می کنند - زیرا توده ها در تحلیل مسائل از حد ظواهر سطحی فراتر نمی روند - سلاحش فقط منطق و ارشاد و مناظره و گفتگو باشد؟
    مردانی که ما آنها را بی نظیر و جلودار تصور می کنیم، هرگاه در اقیانوس توده های متشکل از عوام غوطه ور شوند، هم آنها و هم توده هایشان تحت استیلای هوا و هوس و عقاید بی ارزش و عادات و سنتها و نظریات عاطفی سخیف قرار می گیرند و نتیجهً به دره ی کشمکش های حزبی سقوط می کنند و این خود مانع از آن می شود که در مورد یک تصمیم به توافق برسند هر چند آن تصمیم آشکارا سودمند و بی عیب و نقص باشد. وانگهی، هر تصمیمی که توده ی بی مصرف اتخاذ می کند، سرنوشت آن بسته به دو چیز است: یا این که فرصت مناسبی دست دهد تا آن را به سرانجامش برساند و یا جمعیت انبوهی که آن را تأیید کنند. اما چون این جمعیت از اسرار و رموز سیاست بی خبر است تصمیمی که از زیر دست او بیرون می آید نه فقط مسخره و مضحک خواهد بود، بلکه در درون آن بذر تباهی نهفته است که نتیجه ی حکومت را تباه می کند و لاجرم آنارشی به سراغ حکومت می آید.
    محور سیاست جدا از محور اخلاق است. این دو هیچ وجه اشتراکی با هم ندارند. حاکمی که تابع اصول و روش اخلاقی باشد سیاستمدار ماهری نیست و تا زمانی که بر سریر حکومت نشسته است همواره متزلزل و در آستانه ی سقوط خواهد بود. ولی حاکم عاقلی که خواهان توسعه و تحکیم حکومت خویش است، باید دو خصلت داشته باشد: هوش قوی و مکر فریبنده. صفاتی چون صراحتگویی و امانتداری که گفته می شود جزء خصلتهای والای ملی هستند، همگی در عالم سیاست از معایبند نه فضایل و به سقوط حکومتگران شتاب می بخشند. برای حکومتها این صفات از هر دشمنی که در کمین آنها نشسته باشد، گول زننده تر و شکننده تر و در متلاشی کردن و از میان بردن آنها مؤثرتر است.
    رستنگاه این خصلت ها کشورها و حکومتهای گوییم است. پس، این صفات از آنهاست و آنها به داشتن این صفات سزاوارترند. زنهار! زنهار! که ما چنین صفاتی را بپذیریم.
    حق ما سرچشمه اش زور و قدرت است. کلمه ی «حق» امری است وجدانی، معنوی و مجرد (2) و دلیلی بر درستی آن وجود ندارد. مفهومی بیش از این ندارد که: آنچه می خواهم به من بده تا ثابت کنم از تو قویترم.
    حق از کجا شروع می شود و پایان آن کجاست؟
    هر دولتی که سازمان اداری آن دستخوش تباهی شود و برای قوانین آن هیبت و شکوه و برای حکام آن اهمیت و اعتباری باقی نماند و مردم خواهان حقوق شوند و هر ساعتی خواسته ی تازه ای را سر دهند و از خواسته ی قبلی خود دست بردارند و بدین سان خواسته هایشان درهم و برهم و متضاد شود و هر حزب و گروهی از روی تفنن و هوس به نام آزادی خواهی حقی برای خود قائل شود. آری، در چنین وضعی من به نام حق که همان حق زور است هجوم می برم و کلیه ی اسکلت های سازمان ها و دستگاه های میان تهی را منهدم می کنم و به جای آنها چیز جدیدی می آورم و زمام حکومت و سیادت آنهایی را که حقوق خود را- حقوقی که بر اساس آن حکومت خویش را بنا می کردند- برای ما رها کردند، به دست می گیرم. و اما سرنوشت خود این مردم: اینها باید در برابر عقاید لیبرالیستی که از آن دم می زدند تسلیم شوند.
    در یک چنین وضعیت متزلزلی، نیروی ما از هر نیروی دیگری قوی تر و در دفع دشمنی و تجاوز نیرومند خواهد بود؛ زیرا این نیرو پشت پرده مخفی می ماند تا زمانی که کاملاً آماده و مجهز شود. در این هنگام که دیگر قوی شده است ضربه ی خود را وارد می آورد. هیچ کس نمی تواند به این نیرو آسیبی برساند یا در برابر آن بایستد.
    این شر و تباهی موقت که از روی ناچاری آن را به وجود می آوریم، منشأ خیر خواهد شد. این خیر همان حکومت جدید است که در برابر هیچ بادی به لرزه در نمی آید. این حکومت اموری را که به وسیله ی لیبرالیسم و آزادی خواهی از مسیر طبیعی خود خارج شده بود به جای اولش بر می گرداند و آنها را در مسیر درست قرار می دهد. هدف وسیله را توجیه می کند. بنابراین اصل، ما باید در هنگام تهیه ی برنامه و نقشه ی خود آنچه را که مفیدتر و ضروری تر است رعایت کنیم و به اصول اخلاقی کمتر توجه نشان دهیم.
    اینک در مقابل ما نقشه ای است و در این نقشه راهی ترسیم شده است که ما باید برای رسیدن به مقصد خود آن را بپیماییم. ما حق نداریم حتی به اندازه ی یک تار مو از این راه منحرف شویم که اگر گستاخانه این کار را کردیم ثمره ی چند قرن فعالیت خود را از دست خواهیم داد و همه چیز بر باد خواهد رفت.
    برای آن که موفق شویم کارها را بر اساس یک خط مشی درست و کامل بنا کنیم باید فرومایگی، تنبلی، بی ثباتی و تلون مزاج توده ی عوام و ناتوانی او در شناخت امور زندگی اش و فقدان نگاه جدی و اراده ی قوی او را همیشه مد نظر داشته باشیم؛ چرا که توده قادر به تشخیص مصالح و منافع خود نیست. باید دانست که قدرت توده کور است. احساس درک ندارد. برای فهم و درک مطالب در چهارچوب معقول حرکت نمی کند. از هر طرف صدایی بلند شود به دنبال آن راه می افتد.
    اگر کوری عصاکش کور دیگری شود جز این که او را در چاه اندازد کار دیگری نخواهد کرد. همین طور است افرادی که از میان توده و عامه ی مردم سر بر می دارند. اینها که نوعاً افرادی بی تجربه هستند گرچه ممکن است نابغه هم باشند اما چون نمی تواند به اعماق مسائل غامض سیاسی راه پیدا کنند، اگر هم بتوانند زعامت و رهبری توده را به دست گیرند، دیری نمی پاید که هم آنها و هم مردم سقوط می کنند و ریسمان بکلی از هم می گسلد.
    فقط یک فرد مجرب که از همان کودکی برای فهمیدن حکومت خود مختار (3) تربیت شده و آن را تمرین کرده باشد، می تواند کلماتی را که از الفبای سیاست به وجود آمده است بخوبی بفهمد و ارزیابی کند.
    ملتی که به حال خود رها می گردد تا تسلیم امثال این افرادی شود که ناگهان از میان آنها بر می خیزند و در صحنه ی نمایش ظاهر می شوند به خود ظلم می کنند؛ زیرا منازعات حزبی آنها را می کشد؛ منازعاتی که عشق رسیدن به قدرت و بالیدن به ظواهر و عناوین و ریاستها آنها را تشدید می کند و در نتیجه هرج و مرج گسترده ای به وجود می آورند. آیا توده این توانایی را دارد که، با آرامی و متانت و بدون حسدورزی و کینه توزی نسبت به یکدیگر، اداره ی امور کشور را به عهده گیرد و بدون دخالت دادن مصالح و منافع شخصی در مصالح عمومی، آنها را حکیمانه رتق و فتق کند؟ آیا می تواند در برابر دشمن خارجی از خود دفاع کند؟ هرگز. چون نقشه ای که به تعداد مغزهای توده ی مردم متعدد و تجزیه شد عاقبت آشفته می شود و انسجام میان اجزای آن از بین می رود. در نتیجه، پیچیده و مبهم می گردد و قابلیت اجرای خود را از دست می دهد.
    فقط یک حاکم مستبد و مطلق العنان می تواند به طور دقیق و کامل برنامه ریزی کند و سپس آن را در کلیه ی اجزای دستگاه حکومتی به اجرا در آورد. از این مطلب ضرورهً نتیجه می گیریم که یک حکومت مطلوب و مفید به حال کشور حکومتی است که در آن کلیه ی کارها در دست یک فرد مشخص و مسئوول باشد. بدون یک حکومت مستبد و مطلقه، تمدن نمی تواند به حیات خود ادامه دهد؛ زیرا تمدن نه بر دوش توده بل به وسیله ی کسی پیش می رود که توده را رهبری می کند و فرقی نمی کند که این فرد چه کسی باشد. توده نیرویی وحشی و لجام گسیخته است و این نیرو در هر مناسبتی که پیش آید خود را نشان می دهد. بنابراین، به محض آن که توده آزادی به دست آورد و مشاهده کند که می تواند هر کاری بخواهد انجام دهد بلافاصله هرج و مرج که آخرین درجه ی وحشیگری است، بروز می کند.
    به این حیوانات الکلیست که شراب آنها را منگ و تباه کرده است، نگاه کنید؛ حیواناتی که فکر می کنند دارای حق و حقوق بیشتری هستند و با رسیدن به آزادی به این حقوق دست می یابند. این کارها شایسته ی ما نیست و ما این راهها را نمی رویم. عرق و شراب ملت های گوییم را گیج کرده است. جوانانشان بر اثر میگساری کودن شده اند و این کودنی و بلاهت آنها را تنبل کرده و موجب شده است که در مرز مطالعه ی میراث کهن فرهنگی (4) متوقف شوند و از آن قدمی فراتر نگذارند. آنها هر روز هم بیشتر تشویق می شوند که در همین وضعیت بمانند و این تشویق و ترغیب به وسیله ی افرادی از ما صورت می گیرد که مخصوصاً آماده و تربیت شده اند تا جوانان گوییم را به این سمت سوق دهند؛ افرادی چون معلمان خصوصی، خدمتکاران، دایه ها  پرستارهایی که در خانه های ثروتمندان کار می کند، منشی ها (5)، کارمندان امور دفتری و زنهای ما که در بارها و امکان لهو و لعب محل رفت و آمد گوییم اشتغال دارند. در عداد همین نوع اخیر است آن پدیده ای که معمولاً با نام «انجمن بانوان» از آن یاد می شود و معاشرت و آمد و شد در آن جا به منظور فساد و عیاشی آزاد است.
    شعار ما باید این باشد: زور و فریب مردم، تا آنچه را فریبکارانه به خوردشان می دهیم به عنوان یک امر صحیح بپذیرند و در درستی آن تردید نکنند. فقط زور می تواند در میدان سیاست پیروز شود، مخصوصاً اگر با توانایی های ذهنی که برای سیاستمداران ضروری است، توأم باشد. بنابراین، باید زور و نیز مکر و تزویر را که گفتیم باید شعارمان باشد، به عنوان اصل و اساس تلقی کرد. آن حکومتهایی که نمی خواهند تاج و تختشان به دست نمایندگان یک نیروی جدید تاراج شود باید این اصل را رعایت کنند. این شر تنها وسیله ای است برای رسیدن به هدف خیر. از این رو، نباید در استفاده ی از رشوه و تزویر و خیانت، در صورتی که ما را در تحقق بخشیدن هدفمان کمک کنند، تردیدی به خود راه داد. در عالم سیاست، هر فرد مسئوولی باید بداند که چگونه از فرصت ها بی درنگ استفاده کند (6) در صورتی که نتیجه ی این کار دست یافتن به قدرت جدیدی باشد.
    دولت ما در حالی که به راه خود، راه فتح مسالمت آمیز، ادامه می دهد حق دارد که صدور مخفیانه ی احکام اعدام را که کمتر جلب توجه می کند جایگزین هول و هراسهای ناشی از آشوب و جنگ سازد. بدین ترتبی، رعب و وحشت باقی است، منتها چهره اش عوض شده است. این رعب و هراس به تسلیم کورکورانه ی مردم که مورد نظر ماست، می انجامد.
    این درنده خویی هرگاه در جای خود به کار رود و با نرمی و مدارا همراه نشود به بزرگترین عامل قدرت حکومت تبدیل خواهد شد. تمسک ما به این روش نه فقط به خاطر سود و غنیمت است بلکه همچنین برای انجام وظیفه، یعنی بردن کاروان به سمت پیروزی است. تکرار می کنیم که باید از زور و تزویر استفاده کرد به طوری که مردم باورشان شود آنچه با مکر و فریب به خوردشان می دهیم بی تردید درست است.
    در گذشته، ما نخستین کسانی بودیم که ندای آزادی، عدالت و برابری را در میان توده های مردم سردادیم. کلماتی که هنوز هم تکرار می شوند و کسانی آنها را تکرار می کنند که بیشتر به طوطی شباهت دارند و از هر سو به طرف طعمه های دام فرود می آیند. اینها رفاه و آسایش را از جهانیان سلب کردند چنان که آزادی حقیقی را که قبلاً از دستبرد توده ی عوام در امان بود، نیز از فرد گرفتند.
    آن عده از گوییم (غیریهود) هم که خود را فرزانه و عاقل و اهل فکر و اندیشه تصور می کردند نتوانستند چیزی از معانی این کلمات بی معنا و توخالی که شعارشان را می دهند، بفهمند. متوجه نشدند که میان این کلمات تناقض وجود دارد. ملاحظه نکردند که در طبیعت برابری و مساوات وجود ندارد و آزادی نمی تواند وجود داشته باشد؛ زیرا طبیعت، خود، آفریننده ی نابرابری و تفاوت در افکار و اخلاق و استعدادهاست.
    این اشخاص همچنین نتوانسته اند بفهمند که توده یک نیروی کور است و نخبگان جدیدی هم که از بین آنها برای اداره ی امور و حکومت بر مردم انتخاب می شوند افرادی بی تجربه هستند و نسبت به مسائل سیاسی، مانند توده ی مردم، کورند. اگر فردی قرار باشد به حکومت برسد، ولو احمق و دیوانه باشد، به حکومت می رسد در حالی که اگر فردی قرار نباشد به حکومت برسد، هر چند نابغه باشد، از کنه و عمق سیاست چیزی درک نمی کند. اینها نکاتی است که از نظر گوییم کاملاً دور مانده است. با این حال، حکومت های موروثی گوییم در گذشته بر این اشتباهات استوار بود. پدر، شناخت اصول سیاست را با شیوه ای که فقط اعضای خانواده ی سلطنتی آن را می دانستند و هیچ یک از آنها حق نداشت این در را به روی رعیت بگشاید و اسرار سیاست را برای آنها افشا کند، به فرزندش منتقل می کرد. با مرور زمان مفهوم انحصار این امر در خاندانهای سلطنتی دستخوش ابهام و تیرگی گردید و سرانجام متلاشی و نابود شد و این خود مآلاً به پیشبرد قضیه ی ما و موفقیت اهداف ما کمک کرد.
    کلمات آزادی - عدالت - برابری کلماتی هستند که به وسیله ی آنها مبلغان و عمال بی جیره و مواجب ما موفق شدند در چهار گوشه ی دنیا تعداد بی شماری را به زیر بیرق ما درآورند. در حالی که این کلمات همواره مثل خوره به جان رفاه گوییم (ملل غیر یهود) افتاده، امنیت و آسایش را از خانه های آنها ریشه کن کرده، آرامش را از بین برده، روح همبستگی را از آنها گرفته و نتیجه ی تمام شالوده هایی را که دولت های گوییم بر آنها استوار شده نابود کرده است، و این خود نیز، به نحوی که اندکی بعد توضیح خواهیم داد، ما را در احراز پیروزی کمک کرد. بدین ترتیب که این مسائل برگ برنده، یعنی از بین رفتن امتیازات و به عبارت دیگر نابودی تام و کامل آریستوکراسی گوییم، را در اختیار ما گذاشت. افراد این طبقه تنها سپر دفاع از ملتها و کشورها در مقابل ما هستند.
    بر روی ویرانه های آریستوکراسی طبیعی و موروثی گوییم، اشرافیتی از طبقه ی درس خوانده و مترقی خودمان، که دیهیم آریستوکراسی پول را بر سر دارد، بنا می کنیم. اساس این آریستوکراسی ما بر دو اصل است: اول پول و این چیزی است که بر عهده ی ماست. دوم علم که از طرف دانشوران ما تأمین می شود.
    نکته ی دیگری که رسیدن ما را به پیروزی تسهیل می کند این است که ما در برخوردها و رفتارهایمان با مردم، مردمی که هیچ وقت از آنها بی نیاز نیستیم، همواره انگشت روی نقاط حساس آنها می گذاریم. از جمله ی این نقاط حساس است: پول، حرص و ولع به ثروت و آزمندی به نیازهای مادی. هر یک از این معایب انسانی، اگر به کار بیفتند، بتنهایی کافی است که فعالیت فرد را بکلی فلج سازد و نیروی اراده ی او را تسلیم و تابع کسی کند که کار و فعالیت او را خریده است. (7)
    صرف کلمه ی «آزادی» ما را کمک کرد تا توده ی مردم را در تمامی کشورها متقاعد کنیم که حکومت های آنها چیزی نیستند جز نگهبان ملت و این ملت است که حکومت را در اختیار دارد. بنابراین، نگهبان را می توان همچون یک دستکش کهنه دور انداخت و دستکش جدیدی جایگزین آن کرد.
    این توانایی، توانایی تغییر نمایندگان ملت، نمایندگان را فرمانبردار ما کرده و این قدرت را به ما داده است که آنها را مسخر خود کنیم.

     

    پروتکل دوم

     

    هدفی که ما در پی آن هستیم حکم می کند که در پی جنگ ها هیچ گونه تغییرات مرزی و توسعه طلبی جغرافیایی رخ ندهد. این موضوع باید حتی الامکان رعایت شود؛ زیرا در این صورت جنگ به رقابت اقتصادی تبدیل خواهد شد و این جاست که ملت ها به واسطه ی کمک های مالیی که به آنها تقدیم می کنیم چاره ای نخواهند داشت جز این که به نیروی غلبه دهی - غلبه دهی گروهی بر گروه دیگر -  تفوق ما و نفوذ قدرت برتر پنهان پی ببرند. این وضع، خود به خود، هر دو گروه (طرفین جنگ) را در اختیار عمال بین المللی ما می گذارد؛ عمالی که میلیون ها چشم همیشه بیدار در اختیار خود دارند و میدان برای فعالیت بی قید و بند آنها کاملاً باز است. در این هنگام حقوق عمومی بین المللی ما توان از بین بردن حقوق خاص ملی را - منظور از حق، معنای متداول و معمول این کلمه است - پیدا می کند و در نتیجه، این امکان برایمان فراهم می شود که با این حقوق، بر ملت ها حکومت کنیم، درست همان طور که دولت ها در داخل مرزهایشان با قانون مدنی بر رعایای خویش حکم می رانند.
    اشخاصی که از بین ملت با دقت انتخاب می کنیم، و چون این انتخاب دقیق و حساب شده است آمادگی کامل آنها برای خدمت داوطلبانه به ما را تضمین می کند، از تیپ شخصیت های ورزیده ی سیاسی نخواهند بود، تا این که به آسانی بتوانیم آنها را در مشت خود نگه داریم و از آنان به مثابه ی عقاب شکاری استفاده کنیم. این اشخاص زیر نظر افراد دانشمند و نابغه و متخصص و با تجربه ی ما، به عنوان مشاور پشت پرده، کار خواهند کرد. این اشخاص برگزیده ی ما (مشاوران مخفی) از همان کودکی به گونه ای تربیت و برای اداره ی امور جهان کاملاً آماده شده اند و - چنان که می دانید - سال ها اطلاعات مورد نیاز خود را از روشهای سیاسی ما و  درس ها و تجارب تاریخ و مشاهده ی روند حوادث که پیاپی اتفاق می افتد، تغذیه کرده اند. اما گوییم به هیچ وجه قادر نیستند از مطالعات مستمر تاریخ بهره ای ببرند و حکمتی بیاموزند؛ بلکه فقط طریقه های نظری یکنواخت را پی می گیرند، بدون آن که در نتایج احتمالی حوادث تعمق و اندیشه کنند. با چنین وضعی دیگر نیازی نیست که به گوییم کمترین بها و اهمیتی بدهیم. پس، بگذارید به حال خود باشند تا لحظه ی ربودنشان فرا رسد، یا با آرزوهای خود زندگی کنند و در عالم خیال برنامه بریزند و یا با خاطرات شیرین گذشته خود سرگرم شوند. اینها همه باید به عنوان نقش اصلی آنها باقی بماند. ما موفق شده ایم به گوییم بقبولانیم که اطلاعات نظری و تئوریک آنها محصول ناب علم است. تا زمانی که این هدف ماست، باید از طریق مطبوعات خود اعتقاد به درستی نظریات و آرایشان را در آنها تحکیم بخشیم. دانشمندان آنها به دانشی که دارند مغرور می شوند و بدون آن که سعی کنند برای اثبات درستی آن تجربیات و دانشها از محک منطق کمک بگیرند، نظریه های خود را به مرحله ی اجرا در می آورند. در حالی که آنچه به نظر آنها دانش و شناخت است در واقع چیزی نیست جز آنچه که عمال متخصص ما با استادی و مهارت برای آنها نوشته اند و این نوشته ها، همه، برای آن فراهم آمده است که اندیشه های آنان در جهتی که ما می خواهیم از آنها پرتو گیرند.
    مبادا، حتی برای یک لحظه هم، فکر کنید که این سخنان من پوچ و بی اساس است. در اقداماتی که ما برای پیشبرد نظریات داروین، مارکس و نیچه انجام دادیم، فکر کنید. تأثیر مهم رهنمودهای ما در فریفتن و به اشتباه انداختن اذهان گوییم در این زمینه دست کم برای خود ما یهودی ها باید روشن باشد.
    برای آن که در فعالیت های سیاسی و کارهای اداری خود مرتکب اشتباه نشویم و پایمان نلغزد و به سر در نیاییم، باید طرز فکر، اخلاق، تمایلات و گرایش های ملتها را مد نظر قرار دهیم و آنها را جدی بگیریم.
    پیروزی و موفقیت روش ما، که اجزای آن در همه جا پراکنده شده و هر ناحیه ای بهره ای از آن را داراست، بستگی به مزاج و روحیه ی ملت هایی دارد که بر سر راه ما قرار می گیرند و ما با آنها تماس داریم. این پیروزی به دست نخواهد آمد مگر آن که ما روش خود را، براساس قوانین و تجربیاتی که از گذشته ی خویش به دست آورده ایم و با توجه به وضع موجود، پیاده کنیم.
    باید توجه داشت که امروزه دولت ها ابزار بسیار مهمی در اختیار دارند که در آفریدن حرکت های فکری و جریانهای ذهنی به کار گرفته می شود. این ابزار همان مطبوعات است. کار مطبوعات، که در قبضه ی ما هستند، این است که نیازهای ضروری و حیاتی ملت را مطرح کنند، شکایت و درد دلهای مردم را پخش نمایند و با آفریدن عوامل نارضایی و خشم به آن دامن بزنند. چرا که مطبوعات تجسم و مظهر پیروز شدن آزادی عقیده و بیان هستند. اما حکومتهای گوییم نفهمیدند که چگونه از این ابزار استفاده کنند لذا این قدرت به دست ما افتاد و ما از طریق مطبوعات به آن قدرت حرکت آفریدن و مؤثر رسیدیم، و خود، همچنان پشت پرده باقی ماندیم. دست ما پر از طلاست و می دانیم که این طلا را در مقابل دریاهایی از خون و عرقهای ریخته شده به دست آورده ایم. آری، آنچه کشتیم درویدیم. مهم نیست که ملت ما چقدر قربانی داده است؛ زیرا هر قربانی ما در پیشگاه خداوند با هزار قربانی گوییم برابری می کند.

     

    پروتکل سوم

     

    امروز می توانم به شما بگویم که هدف ما نزدیک شده و تا رسیدن به آن چند گامی بیشتر باقی نمانده است. با نگاهی به پشت سر در می یابیم که راه درازی را که طی کرده ایم در شرف پایان است. در این هنگام حلقه ی «افعی نمادین» بسته می شود. این افعی سمبل ملت ما در پیمودن این مراحل می باشد. وقتی این حلقه سر به هم آورد تمامی دولتهای اروپایی در دایره ی آن محصور خواهند شد و افعی چنان قلاب آنها را در میان خواهد گرفت.
    ما بزودی شاهد فروپاشی معیارهای قانونی روزگار خود خواهیم بود؛ چرا که این معیارها را خود ما سرپا کردیم و در ساختمان آنها عمداً شکافها و رخنه هایی را قرار دادیم به طوری که دائماً پیرامون محورهای خود در حال حرکت باقی بمانند و مثل کفه های ترازو بالا و پایین بروند، تا سرانجام ماده ی آنها آب و متلاشی شود و نتیجه ی آن از هم ریختن و تلاشی محور آنهاست. گوییم خیال می کنند که این معیارها و قوانین را براساس متین و محکمی استوار کرده اند، و لذا برای آنها اهمیت قائلند و انتظار دارند که همیشه در حال تعادل و انتظام باشند، باشد که روزی به آرزوی خود برسند. اما محورهای این قوانین- یعنی پادشاهان و رؤسای کشورها- از این امر غافل هستند؛ زیرا نمایندگان ملت پیرامون آنها را احاطه کرده اند. اینها سلاطین را به هر سازی که خوشایند آنها باشد می رقصانند. بر اثر هرج و مرج، قدرت پراکنده می شود  هر گروهی به قدر توان خود آن را چنگ می زند. قدرتی که در دست این نمایندگان می باشد و از طریق ترور و ایجاد وحشت که بازتاب آن تا درون کاخها رفته، به آن ها رسیده است. ریسمانهایی که باید میان پادشاه و ملت اتصال برقرار کند، از هم گسیخته و دیگر چیزی که آنها را به هم پیوند دهد، باقی نمانده است، لذا پادشاه در حالتی از ترس و نگرانی به سر می برد و همواره انتظار حملات ناگهانی از سوی قدرت طلبان را می کشد. ما بین قدرت برتر دولت و قدرت کور ملت فاصله ایجاد کرده ایم و هر دوی آنها اهمیت خود را از دست داده اند و مثل آدم کوری شده اند که عصایش را از او گرفته باشند.
    برای آن که جاه طلبان و تشنگان قدرت را وادار کنیم تا به طرف هدف خود خیز بردارند و از آن سوء استفاده کنند تمام نیروهای مخالف را، از هر سو، به حرکت در آوردیم تا رودرروی هم بیاستند. هر کدام آنها را از طریقی تحریک کردیم و در نتیجه، با گرایشهای آزادی خواهی خود، علم استقلال طلبی را برافراشتند. برای ایجاد اختلال، که گریزی هم از آن نیست، با خواسته ی هر گروهی همنوایی و همراهی کردیم و کلیه ی احزاب را مسلح نمودیم و رسیدن به قدرت را یک هدف مقدس و بالاتر از هر امری جلوه دادیم. و اما در رابطه با دولتها؛ کشمکشهای آنها را به جنگهای شدید و سخت تبدیل کردیم. با چنین اوضاع و احوالی مسلماً طولی نخواهد کشید که سراسر جهان در کام هرج و مرج و ورشکستگی فرو خواهد رفت.
    جاه طلبان که تعدادشان بیرون از شمار است، سالن های پارلمان ها و اجلاس های عالی اداری را به میدان ها و تریبون های سخنرانی های بی ارزش تبدیل کردند. روزنامه نگاران حرفه ای و نویسندگانی که از راه دو به هم زنی و تهمت پراکنی ارتزاق می کنند زیادند و هر روز برای دریافت مزد و پاداش درهای قوه ی مجریه را می کوبند. (8) سوء استفاده از وظایف شغلی (9) چنان شایع و فراگیر می شود که نشان می دهد مؤسسه های دولتی کاملاً آماده شده اند تا طوفانهای آینده بر آنها وزیدن گیرد. در نتیجه، توده ی ملت سر به شورش بر می دارد و همه چیز را واژگون می کند.
    و اکنون ملت را می بینی که در چنگال فقر گرفتار آمده و اسیر عبودیتی بدتر و پیچیده تر از بردگی و زمین بندگی سابق شده است؛ زیرا در گذشته بردگان می توانستند به نحوی از انحاء خود را آزاد کنند، اما از این فقر شدید و فراگیر امید نجاتی نمی رود. ما در قوانین اساسی به حقوق موسوم به «حقوق ملت» تصریح کرده ایم، اما ملت به هیچ کدام آنها دست نمی یابد و این حقوق را جز خیال و سرابی نمی یابد. کارگر زحمتکش اطمینان پیدا می کند که این قوانین توخالی و سخنرانیهای پوچ سالنها هیچ فایده ای برای او در برندارد؛ زیرا دور خودش می چرخد و می بیند که همچنان شکمش گرسنه است و از مشکلات رنج می برد و از قانون اساسی و مواد آن هیچ خبری به او نمی رسد مگر همان ریزه های ته سفره ای که در هنگام انتخابات عمومی پهن می شود تا کاندیدایی که پیشاپیش عمال ما به او دیکته کرده اند، انتخاب کند. حقوقی که این کارگر زحمتکش در رژیم های جمهوری به آن می رسد چیزی جز مرارت و تلخی نیست و نه تنها هیچ باری را از دوش او بر نمی دارد، بلکه او را از همان اندک حقوق و دستمزد مرتبی هم که می گیرد محروم می سازد و مجبورش می کند که با دوستان خود به اعتصاب متوسل شود و یا به دستور کارفرمایانش از کار بیکار شود.
    با راهنمایی و خط دادن ما، ملت طبقه اشراف را که چون از ملت سود می برد از او دفاع و حمایت می کرد، از بین برد اما در چنگال رباخواران کوچک گرفتار آمد که مثل زالو خون او را می مکند و به بردگیش گرفته اند و در بندش کرده اند.
    در این جا ما به ایفای نقش خود می پردازیم و با ادعای عشق به نجات کارگر بینوا از بدبختی و مصیبت وارد صحنه می شویم و از او می خواهیم تا به صفوف ارتش ما که زیر لوای سیوسیالیسم، آنارشیسم و کمونیسم می جنگد، بپیوندد. ما به پیروی از اصل بی معنای برادری و همبستگی انسانی که یکی از قوانین فراماسونری ماست، این پرچمداران را یاری می رسانیم. طبقه ی اشراف که قانون ابزار استثمار دسترنج کارگران بیچاره را در اختیار او می گذارد، اینک خوشحال و آسوده خاطر شده است؛ چون می بیند که این کارگران دیگر عریان و برهنه نیستند و تندرستی خود را بازیافته اند. اما این با برنامه ای که ما داریم کاملاً مخالف است. خواست ما این است که فقر حاکم شود و گوییم به ضعف گرایند. قدرت ما در گرو فقر و ناتوانی دائم کارگر است؛ زیرا از این طریق او را برده ی اراده ی خویش می سازیم و او در حکومت خود هیچ گونه قدرت و توانایی و عزم و اراده ای را نخواهد یافت که با تکیه به آن در برابر ما ایستادگی کند. گرسنگی این حق را برای سرمایه به وجود می آورد که به کارگر چنان زورگویی کند که طبقه ی اشراف، با وجود برخورداری از حمایت سلاطین و قدرت قانون، نظیر آن را در زمان خود نمی کردند.
    به کمک فقر و حسادت و دشمنی ناشی از آن می توانیم توده را به هیجان در آوریم و دست های آنها را به سلاحی تبدیل کنیم که تمامی موانع راه ما را درهم بکوبند. هنگامی که زمان تاجگذاری سرور ما پادشاه، پادشاه کل جهان، فرا رسد همین دستهای کارگری هرگونه مانع و عقبه ای را از سر راه بر خواهند داشت.
    گوییم بدون کمک متخصصان ما قادر به اندیشیدن و درست فکر کردن نیستند. آنها کوته بین تر از آنند که ضرورت ایجاد آنچه را که ما در روز تأسیس پادشاهی خود به وجود خواهیم آورد، دریابند. نخستین موضوع که نهایت اهمیت را دارد نحوه ی اداره کردن آموزش در مدارس ملی است. در این مدارس باید دانشی که اساس همه ی دانشهاست آموزش داده شود و آن علم زندگی انسان و جامعه است. لازمه ی این امر تقسیم کار و در پی آن تقسیم مردم به اقشار و طبقات است که هر طبقه ای وضعیت خاص خود را دارد. همگان باید بدانند که به علت اختلاف اهداف در فعالیت انسانی، امکان ندارد که برابری و مساواتی وجود داشته باشد. هیچگاه دو فرد با هم برابر نیستند؛ زیرا کسی که کاری می کند و یک طبقه و قشر کامل از نتایج آن برخوردار می شوند با کسی که نتیجه و ثمره ی کارش فقط به خود او می رسد در برابر قانون یکسان نیستند. شناخت صحیح ساختار جامعه، که البته ما اسرار آن را در اختیار گوییم نخواهیم گذاشت، به همه ی مردم معلوم خواهد کرد که حرفه ها و شغلها باید در ضمن حدود معینی کنترل شوند (10) تا دیگر علتی باقی نماند که انسانیت را به بدبختی بکشاند. این بدبختی ناشی از نظام آموزش فعلی است که با کاری که از افراد می خواهند آن را انجام دهند، سازگاری ندارد. وقتی مردم چنین شناختی را کاملاً به دست آوردند، خود به خود به سمت اطاعت از قدرت حاکمه و پذیرفتن شرایطی که دولت برای آنها تعیین می کند، پیش می روند. ارزش معارف در زمان حاضر و خط دادنهای ما به آنها در این جا خود را نشان می دهد که می بینیم ملت هر چه را در مطبوعات و کتابها می بیند باور می کند و در عین حال نسبت به هرگونه وضعی که آن را بهتر از وضعیت موجود خود می یابد، نفرتی کور در دل می پروراند. این نفرت ناشی از آن است که ملت معنای طبقه و وضعیتی را که لازمه ی آن است، اصلاً نمی فهمد و بر اثر القائات گمراه کننده و جهالت افزای ما در کار خود گیج و سرگشته شده است.
    این نفرت زمانی شدت بیشتری خواهد گرفت که توفان های بحران اقتصادی که بازارها را راکد و چرخ های صنعت را فلج می سازد، وزیدن گیرد. ما با ابزارهای سری و محرمانه ای که در اختیار داریم (11) یک بحران اقتصادی بین المللی که احدی قدرت تحمل آن را ندارد، خواهیم آفرید. این بحران توده ی کارگر را همزمان در تمامی کشورهای اروپایی به خیابانها می کشاند. این توده ی خشمگین با حرص و ولع تمام به ریختن خون همان طبقه ای که از اوان کودکی نفرت آن را در دل داشتند، خواهند پرداخت و اموال و داراییها را به غارت خواهند برد و اغتشاش و بی نظمی به اوج خود خواهد رسید.
    اما این کارگران هرگز متعرض اموال ما نخواهند شد؛ زیرا رگ خواب آنها در دست ماست. در صورتی که سعی کنند به طرف ما بیایند می دانیم چگونه جلو آنها را بگیریم و خودمان را از تجاوزشان در امان نگه داریم.
    ما به نوبه ی خود روشن ساخته ایم که پیشرفت مادی موجب خواهد شد تا گوییم به حکومت خرد دست یابند و در سایه ی آن بیارمند. این درست همان چیزی است که حاکمیت خودکامه ی ما آن را انجام خواهد داد. این حاکمیت می داند که چگونه از طریق بیرحمی حکیمانه و عادلانه ریشه های ناآرامی را برکند و هیجان گوییم را فرونشاند و با داغ کردن لیبرالیسم بیماری آن را برطرف سازد. این داغ کردن شامل دیگر مؤسسات نخواهد شد.
    وقتی توده ی مردم دید که کلیه ی امتیازات دیگر طبقات  خوشگذرانیها و عیاشیهای آنها از بین رفته است، بر این باور می رود که اینک او حاکم و فرمانش مطاع است. بی خبر از آن که او، که خانه اش را به دست خودش ویران کرده است، همچون آدم کوری شده است که در برابرش تلی از سنگ قرار دارد و در اثر برخورد با آن افتاده است و هر بار که سعی می کند برخیزد به آن تل می خورد و دوباره به زمین می افتد، لذا دست کمک به سوی کسی دراز می کند که راه را به او نشان دهد. توده از یاد برده است که بهتر است به عقب، به همان وضعیت گذشته ی خود، بازگردد، (12) و در نتیجه هر چه دارد زیر گامهای ما می ریزد. انقلاب فرانسه را که ما صفت «کبیر» روی آن گذاشتیم، به خاطر بیاورید. اسرار تدارک و سازماندهی آن برای ما کاملاً روشن است؛ زیرا این انقلاب ساخته ی دست خود ماست.
    ما از همان زمان انقلاب فرانسه پیوسته ملت ها را رهبری می کنیم و آنها را از طلسم های شعبده ها و چشم بندی ها آزاد می سازیم. سرانجام، ملت ها از ما نیز روی برخواهند تافت و به پادشاه قهار از سلاله ی صهیون که ما او را برای جهان آماده و مهیا کرده ایم، روی خواهند آورد.
    ما امروز یک قدرت بین المللی شکست ناپذیر هستیم؛ زیرا هرگاه گروهی به ما حمله کنند گروهی دیگر به حمایت از ما بر می خیزند. مسأله ی پستی بی حد و اندازه ی ملت های گوییم است. این ملت ها در مقابل زور و قدرت ذلیل و تسلیمند، اما نه در برابر ضعیف ترحم سرشان می شود و نه از خطارکار در می گذرند. در تبهکاری سخت فرو رفته اند. آنها طاقت تحمل افکار و اقوال ضد و نقیض در یک نظام اجتماعی آزاد را ندارند اما بیرحمی یک حاکم سرکش و گستاخ را تا حد مرگ تحمل می کنند و دم بر نمی آورند. اینها صفاتی هستند که ما را در راه رسیدن به استقلال یاری می رسانند. اگر دقت کنیم می بینیم که گوییم از همان نخستین روزی که حکام دیکتاتور روی کار آمدند تا این لحظه، شکنجه ها و زخمهایی را تاب آورده اند که فقط مقدار اندکی از آنها کافی است تا سر ده ها پادشاه را بر باد دهد. (13) این پدیده و این وضعیت غیر معقول، یعنی موضع گیری های متضاد این ملت ها در برابر حوادثی از یک نوع، چگونه قابل تفسیر و تبیین است؟ این پدیده جز با دیدن واقعیت روشن نمی شود. کسانی که بر گرده ی این ملت ها سوارند و بر آنها فرمان می رانند، از طریق عمال خود، پیوسته در گوش آنها می خوانند که اگر از قدرت خود سوء استفاده می کنند به خاطر هدف والای فرود آوردن ضربه ی نهایی بر حکومتی است که ملت ها را از پای درآورده است و این بزرگترین خدمت به منافع ملتها و همچنین به خاطر دفاع از برادری جهانی و ایجاد همسبتگی و برابری است. بدیهی است که حکومتگران به ملت ها نمی گویند این اتحاد و همبستگی جز در روزگار حاکمیت پادشاه مستقل ما تحقق نخواهد پذیرفت.
    ملت ها، همان طور که می بینید، بی گناهان را محکوم و مقصران و مجرمان را تبرئه می کنند و اعتقاد راسخ دارند که می توانند هر کار بخواهند بکنند. ما باید از این وضع ممنون و متشکر باشیم؛ زیرا ملت هر چیز محکم و استواری را ویران می کند و در هر قدمی که بر می دارد آشفتگی و هرج و مرج می آفریند.
    کلمه ی آزادی گروه ها را به سمت جنگیدن با هر قدرت و سلطه ای می کشاند تا جایی که حتی با خدا می جنگند و در برابر قوانین طبیعی او به مقاومت بر می خیزند. از این رو، زمانی که حکومت خود را برپا کنیم این واژه را از قاموس زندگی حذف خواهیم کرد؛ زیرا سمبل و الهام بخش اصل قدرت بیدادگر است؛ قدرتی که توده ی مردم را همچون حیوانات تشنه ی خون می کند.
    طبیعت این حیوانات این است که هرگاه جام خون را سرکشیده اند خواب چشمان آنها را در ربوده است.  در چنین حالی آرام هستند و براحتی می توان پاهای آنها را بست اما چنانچه شراب خون برایشان فراهم نشود هرگز نمی خوابند و همچنان با یکدیگر می جنگند.

     

    پی نوشت ها:
    1- منظور از Goyem یا Goys غیر یهود است. این کلمه نزد یهود به معنای بهایم و نجسها و کفار و مشرکان می باشد و این خود نشان می دهد که یهودیها به دیگران با دیده ی حقد و حقارت و دشمنی و تنفر می نگرند- م.
    2- خ.ت. کلمه ی حق ایده ای مجرد و بی اساس است.
    3- خ.ت: حکومت اوتوکراسی (Autocratic).
    4- Classics
    5- Clerks
    6- خ.ت: در عالم سیاست اگر برای رسیدن به قدرت لازم باشد که مال دیگران را هم مصادره کرد کمترین تردیدی روا نیست.
    7- خ.ت: هر یک از این بیماریها بتنهایی و جداگانه می تواند جلودار (نخبگان و رهبران) ملت را نابود کند و بدین ترتیب ما اراده ی ملت را در اختیار همان کسانی می گذاریم که نیروی جلوداری و رهبری را از آن می گیرند.
    8- خ.ت: روزنامه نگاران گستاخ و رساله نویسان (Pamphleteers) بی باک نیروهای اداری را در معرض حملات مستمر قرار می دهند.
    9- خ.ت: سوء استفاده از قدرت.
    10- خ.ت: ... حرفه ها و مشاغل باید در گروه های خاصی منحصر شود.
    11- خ.ت: ما به کمک ابزارهایی که در اختیار داریم و به وسیله ی طلا که تماماً در دست ماست...
    12- خ.ت: و چون مایل نیست به روش گذشته باز گردد....
    13-خ.ت: آنها از نخست وزیران و وزیران دیکتاتور کنونی خود بدیهاتی را تحمل کرده اند که...

    منبع: نویهض، عجاج، پروتکل های دانشوران صهیون، برنامه عمل صهیونیسم جهانی، ترجمه حمیدرضا شیخی، مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، چاپ پنجم (1387).

    نظرات (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی